سیب
یا لطیف
خداوند زیباست و زیبایی را دوست دارد. باز خودم تکرار میکنم خداوند زیباست و ... دارم فکر میکنم این دنیای کیفی ای (به قول روانشناسها) که من برای خودم ساختم از زیبایی با اونی که باید باشه چقدر متفاوته! دنیای من پر از زیبایی های ظاهری و رفتارها و گفتارهای ظاهری است و دنیای زیبایی که خالق هم دوستش داره شامل باطن زیبا و خصائل زیبای انسانی است. برای به وجود آوردن این تغییر وحشتناک در دنیای زیبای خودم، باید به جد مبارزه کنم با همه ی چیزهایی که اشتباها" ساختم. چه خوب بود یه لحظات و حرفهایی تو زندگی هر فردی تکرار نمیشد هیچ وقت! چه خوب بود چشمهاتو میبستی تصمیم گرفته میشد، باز میکردی شاد و خوشحال اجراش میکردی! طبیعتا" فاصله ی بین این «زیبایی دنیای کیفی من» و «یحب الجمال» خیلی بیشتر از این یکی دو پاراگرافه. . . . ... زیبایی را دوست دارد. پ.ن: کلا" با تعریف زیبایی به شدت مشکل دارم. چه کار کنم خب؟! قاضی: اسم؟ رونوشت: با تشکر از دوست عزیزم سمانه زم. درد داشتنی نیست! ... کشیدنی است. جمله ای که گفت دقیقا" این بود: اگه آدم بخواد نسبت به همه ی مسائل (اخلاقی و اجتماعی و سیاسی و فرهنگی)، فکر کنه و براشون دنبال راه حل باشه؛ روانی میشه! بعدشم تا آخر بحث سیاسی کرد و سعی کرد متقاعدم کنه، که البته بی نتیجه بود. یه عمر فکر میکردم آدم و حوا سر یه سیب افتادند به دردسر، تازه فهمیدم سیب نبوده گندم بوده!!! دغدغه داشتن اصولا" کار اصلی حیواناته ؛ مثلا" دغدغه برای پیدا کردن غذا، برای پیدا کردن همسر! دغدغه برای شکار حیوانات کوچکتر، برای کار پیدا کردن مثل مورچه ها که کلا" بی کارند! آدمها کارهای مهمتری دارند. مثلا" نباید به فکر مسائل اصلی پیرامونشون باشند. باید دروغ بگن! دزدی کنن! مال حروم بخورن! حق رو ناحق جلوه بدن یا کلا"حق رو بکشند! تهمت بزند، ریا ، حسد و هزار تا کار واجب دیگه! بگو چرا آدمها این کارها رو میکنند بیچاره ها میترسن روانی بشن! دغدغه داشتن و به فکر راه چاره بودن و تلاش جهت برقراری حداقل عدالت، آنها رو روانی میکنه و تصمیم میگیرند بیراهه رو انتخاب کنند. پ.ن1: نترس برادر من روانی نمیشی، اینجاست که باید گفت: و خداوند عقل را آفرید. در ضمن نظرت رو تحمیل نکن لطفا"، چون بی فایده است! پ.ن2: خدایا، دغدغه ی خونم اومده پایین!!! یعنی از حدّ انفجارش اومده پایین تر ولی هنوز چراغ قرمزش روشنه! پ.ن3: قد یه مورچه شعور می خوام ...یه مورچه! داستانیه ها. یه وقتایی سعی میکنم یه کاری کنم که یه اتفاقی نیفته ولی دقیقا"! برعکسش اتفاق می افته. مثل همین چند وقت پیش که می خواستم برم سفر. با خودم گفتم آخرین تیرم میزنم و بعد میرم. الان مدتیه یه جریان فکری ممتد و یکنواخت با ضرباهنگ کند و منفی تو ذهنم مانور میده که گاهی به شدت پشیمون میشم از نرفتن! از اینکه یعنی ممکنه تیر به خطا بخوره!؟ از اینکه مسیر بیراهه باشه! اینکه یکی میگه این راه سرسره جهنمه، یکی دیگه میگه سخته، ولی آگاهی زجر داره! یه استاد میگه تو این کار تکنیک حرف اول رو میزنه! استاد بعدی اندیشه را حرف اول و آخر میدونه! از این همه اختلاف نظر! از سلیقه ای نظر دادن به جای انتقاد سازنده! از پا کردن چکمه ی آهنی و سرخ نگه داشتن صورت با سیلی! از یه عالمه سوال بی جواب! همه ی اینها فقط به خاطر یه نرفتن ساده! دارم فکر میکنم یعنی واقعا" مجبور بودم این داروی تلخ رو برای خودم تجویز کنم؟! پ.ن1: الان درست چند جلسه است که دیگه احساس و حال خوبی ندارم به خاطر این همه امواج منفی که شادابی اولیه رو ازم گرفته. پ.ن2:دلم لک زده برای جلسات دوستانه و صمیمی خودمون با بچه های انجمن ادبی قاف برای شیطنت های بچه گانه مون، برای کتاب ها و فیلمهایی که خوندیم و دیدیم و نقد کردیم، برای روزهای شاد و پر از امواج مثبت... پ.ن3: این پست رو برای خودم نوشتم. اگه چیزی ازش سر در نیاوردید، به خودتون زیاد فشار نیارید. شفاف تر از این صلاح نمی دونم بنویسم! ضمنا" از دوستانی که با پست قبلی سرِ کار رفتند!!! عذر خواهی می کنم. ورژن جدید 2012 منظور مغز خودم بود.:) پ.ن4: طبق معمول دارم به موسیقی بی کلام یانی گوش میدم: قطعه «until the last moment»، منتها مطمئن نیستم بتونم «تا آخرین لحظه» این افکار منفی رو تحمل کنم! دارم فکر میکنم یه خارجی از اونور دنیا چه قشنگ انرژی مثبت میده برای نوشتن، آنوقت اینجا.... رونوشت آخر: پروفایل نویسنده تقریبا" کامله؛ برای دوستانی که از کنجکاوی در پوست خود نمی گنجند!!! بنابراین دوستانی که به بهانه های مختلف و با اسامی نامشخص خواستار تبادل اطلاعات با نویسنده در اوووو! گوگل تالک، فی-ب-ک! و امثال اینها هستند، بدانند و آگاه باشند که اگه نشناسمشون، با جوابی روبرو نخواهند شد!!!
امروز برای چندمین بار متوالی در چند ماه اخیر ویندوزم پرید. اینبار داده ها حفظ شد ولی یکی دو خط گاه نوشت کوتاه کوتاه که برام به شدت دوست داشتنی بود پاک شد. اونم چون روی دسک تاپ بود! پاک که شد، داغ شدنمو حس کردم. یه لحظه فکر کردم وای اگه یادم نیاد چی؟ خوشبختانه از بس هر روز چشمم بهشون می خورد و با خودم تکرارشون میکردم یادم اومد البته با کمی تغییرات جزئی احتمالی. داشتم فکر میکردم کاش همه ی چیزهایی که یه روز از دست میره حداقل اونایی که خوشایند و ارزشمنده دوباره یادمون می اومد. یادآوری یه عالمه حرفهای نزده که می خواستیم بزنیم و فرصت نشد یا از دست دادیمش، یادآوری و نوشتن یه خاطره که به زور چپوندیمش کنج مغزمون و روش غباری از فراموشیه! این دو سه خط دست نوشته از روی دسک تاپ پاک شد ولی از مغزم پاک نشد؛ چون حک شده بود. دارم یاد میگیرم چه جوری روی مغزم حکاکی کنم با جدا کردن بهترین نقش و نگارها و در ضمن رنگی رنگی طوری که تکراری و کهنه نشه! صفحه ی دسک تاپ جدیدمو پیدا کردم و ویندوز اورژینالم!... رو می خوام روش نصب کنم!!!
یک اصل مهم برای اینکه بتونی خیلی راحت و بی دغدغه به خواسته ات برسی وجود داره. آنقدر مهمه که بدون آن نمیتونی کاری از پیش ببری و احتمال سوءاستفاده هم هست و شاید دیگه زیر ذره بین هم نباشی! حرفهایی که میزنی رو بشمار و سعی کن طبق این قانون جدید! راست نگی ... آنوقت دیگه شک نمیکنی که ضدارزشها جای ارزشها را گرفتند، که اگه دروغ بگی همیشه یه پله جلوتر از همه ای! وقتی میبینی آن جایی که ایستادی آن مدینه ی فاضله ای نبود که فکرش رو میکردی، همه نقاب به چهره دارند و هیچ شخصی خود واقعی اش نیست! صداقت، صرفا"یه لفظ لگد شده و زیر دست و پا افتاده در دستان عده ای سود جوست ولی در عمل سرابی بیش نیست، از دنیا سیر میشی ... هر چه میدوی به آن نمیرسی، نه اینکه نخواهی برسی؛ نمی توانی برسی! دروغ اول را که گفتی تا آخرش باید همین روند را پیش بگیری. چوب صداقت را خوردن، درد داره واقعا"... آنقدر که گاهی حس میکنم کاش .... پ.ن: از چپ و راست دارم چوب می خورم برای راست گفتن. خدایا توبه به خاطر صداقت !!! رفته بودم سر حوض پ.ن : تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همت کن و بگو ماهی ها، حوضشان بی آب است. همین... .......................................................... از آنجا بیرون آمد، رفت توی شهر گنبد، گنبد قابوس اینجاست، ببین ببین چه زیباست، اینجا و آنجا سرکشید، نه مرغو دید، نه دزد و دید. از توی شهر گنبد، یکسره رفت به مشهد، وقتی به صحن نو رسید، یکدفعه کدخدا رو دید؛ کدخدا گفت: سفر بخیر! همه جا رو گشتی فلفلی، چطوری مشتی فلفلی؟ تنها میای تنها میری، بگو ببینم کجا میری؟ فلفلی گفت: دارم یه جای دور میرم، به شهر نیشابور میرم، هندونه هاش چه عالیه! حقا که جاتون خالیه. تو جالیزا سرک کشید، نه مرغو دید، نه دزد و دید. از آنجا بی معطلی یکسره رفت به انزلی، میان دریا کشتی بود، ماهی به این درشتی بود، تو کشتی ها سرک کشید، نه مرغو دید، نه دزد و دید. از آنجا رفت به شهر رشت، اینور و گشت، اونورو گشت، تو شالیزارها سرکشید، نه مرغو دید، نه دزد و دید. از آنجا رفت به لا هیجان، مردم خوب مهربان، شهر به این مصفائی، سرتاسرش باغ چایی، یه گشتی توی کوچه خورد، یه عالمه کلوچه خورد... اینجا رو گشت، آنجا رو گشت، از تنکابن هم گذشت. عروس شهرهای شمال، مرکز باغ پرتغال. از آنجا با مینی بوس، یکسره رفت به چالوس، اینجا و آنجا سرکشید، نه مرغو دید ، نه دزد و دید. از بس که هی بارون آمد از آنجا هم بیرون آمد نشست توی سواری، رفت توی شهر ساری، دو متر و نیم پارچه خرید، نه مرغو دید ، نه دزد و دید. از آنجا شاد و خندان، رفت توی شهر گرگان، ترکمن های اسب سوار، دنبال هم قطار قطار، تو دشت و صحرا سرکشید، نه مرغو دید، نه دزد و دید. از آنجا رفت به تهران، شهر بزرگ ایران، شهر نگو، شهر فرنگ، هرچی بخوای، از همه رنگ، توی شلوغی سر کشید، نه مرغو دید، نه دزد و دید. از شلوغی کلافه شد، عازم شهر ساوه شد، هوا پر از بوی بهار، زمین پر از باغ انار، اینجا رو دید، آنجا رو دید، رفت و به شهر قم رسید، سوهان فرد اعلا، شیرین مثال حلوا، «حلوای تن تنانی، تا نخوری ندانی». همراه یک مسافر، شد راهی ملایر، تو کوچه و تو بازار، کشمش و شیره بسیار، اینجا و آنجا سرکشید، نه مرغو دید، نه دزد و دید. از ملایر دوان دوان دوید به سوی همدان، بدون هیچ معطلی، رفت و رسید به بوعلی، پای پیاده شد روان، از همدان دوان دوان. به شهر کرمانشاه رسید، اینجا و آنجا سرکشید، چیزی به جز گیوه ندید. به شهر کاشان که رسید ، اینجا دوید آنجا دوید، عقرب و قالی یک طرف، گلاب عالی یک طرف تو گلزارها سرک کشید، نه مرغو دید، نه دزد و دید. از آنجا رو به پایین رفت به نطنز و نائین، وقتی رسید دوشنبه بود، وقت وجین پنبه بود. از آنجا رفت به اصفهان، اینجا کجاست نصف جهان! ساختموناش قشنگ قشنگ، با کاشیهای رنگارنگ، تو ساختمونها سرکشید، نه مرغو دید، نه دزد و دید. .................. ساک، ............. به اراک، .................... سرکشید،انگور بی دانه خرید، ................................چه انگوری، مثل چراغ زنبوری. سوار سوار پیاده سوار، خودشو رسوند به سبزوار. سرتاسرش باغ هلو، «هلو هلو برو تو گلو» از آنجا رفت به شاهرود، آب و هواش چه خوب بود. وقتی رسید به دامغان، پسته خرید فراوان. از آنجا رفت به گرمسار، خربزه های آبدار. .................................................. پ.ن1: قصه، قصه ی فلفلیه که یه دزد میاد و مرغشو میدزده و میبره! فلفلی هم دنبالش ازین شهر به آن شهر میره! این قسمت هایی که خالیه در کودکی توسط بنده یا احتمالا" بعد از بنده خواهر و برادرم پاره شده، و چیزی که باقی مونده یه سری کاغذهای پاره پوره و خط خطی شده است:))) دوستانی که نسخه ای ازین کتاب دارید، لطفا" جاهای خالی را پر کنید و قسمت های به هم ریخته رو هم مرتب!!!:)) پ.ن2: اول و آخر شعر رو هم نمیدونم چی بوده یا حتی اسمش! فقط یادمه عاشقش بودم و با اینکه طولانی بود حفظش کرده بودم. متاسفانه نسخه ای در بازار ازش تا به امروز پیدا نکردم. کاش حداقل اسم نویسنده اش رو میدونستم!:( پ.ن3: داشتم فکر میکردم زمان ما چه کتاب های جالب و مفیدی وجود داشت کتابهایی که به اندازه ی یه کتاب درسی مطلب و پیام داشت، و اینقدر زیبا بیان شده بود که حتی بزرگترها هم از خوندنش لذت میبردن. این کتاب برام خاطره است و به نظر من یه ایران گردی اساسی برای همه ی بچه ها و بزرگترها! قابل توجه خودم و دوستانی که اصل شعر را می خواستند؛ متن کامل شعر در ادامه مطلب!
برشت: شما خودتون می دونین
قاضی: میدونیم اما شما خودت باید بگی.
برشت: خب. من رو به خاطر برتولت برشت بودن محاکمه میکنین. دیگه چرا باید اسمم رو بگم؟
قاضی: با این حال باید اسمتون رو بگین. اسم؟
برشت: من که گفتم. برشت هستم.
قاضی: ازدواج کرده اید؟
برشت : بعله
قاضی: با چه کسی؟
برشت: با یک زن.
خنده حضار در دادگاه
قاضی: شما دادگاه رو مسخره میکنید؟
برشت: نه این طور نیست.
قاضی: پس چرا میگویید با یک زن ازدواج کردهاید؟
برشت: چون واقعا با یک زن ازدواج کردهام!
قاضی: کسی را دیدهاید با یک مرد ازدواج کند؟
برشت: بعله!
قاضی: چه کسی؟
برشت: همسر من. او با یک مرد ازدواج کرده است
هر چيز كه شمردنى است پايان مى پذيرد، و هر چه را كه انتظار مى كشيدى، خواهد رسيد.
تا ببینم شاید، عکس تنهایی خود را در آب،
آب در حوض نبود
ماهیان می گفتند:
... "هیچ تقصیر درختان نیست"
ظهر دم کرده تابستان بود
پسر روشن آب ، لب پاشویه نشست
و عقاب خورشید ، آمد او را به هوا برد که برد.
به درک راه نبردیم به اکسیژن آب
برق از پولک ما رفت که رفت
ولی آن نور درشت،
عکس آن میخک قرمز در آب
که اگر باد می آمد دل او،
پشت چین های تغافل می زد،
چشم ما بود
روزنی بود به اقرار بهشت
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همت کن
و بگو ماهی ها، حوضشان بی آب است.
باد می رفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا می رفتم...
سهراب سپهری
ادامه مطلب
| Design By : Pichak |

